تبليغاتX
یوسف گم گشته باز آید
یوسف گم گشته باز آید
usuf.tk
صفحه نخست
ایمیل مدیر
یوسف گم گشته باز آید

حضور پنجاه زن در بين ياران امام

زنانى كه به محضر امام زمان مى‏ شتابند آنهايند كه در آن ايّام مى ‏زيسته ‏اند و همانند ديگر ياران امام عليه السلام به هنگام ظهور در حرم امن الهى به خدمت امام عليه السلام مى‏رسند. در اين باره دو روايت وجود دارد:

روايت اول: امّ سلمه ضمن حديثى درباره علايم ظهور، از پيامبر روايت كرده است كه فرمود: «يعوذ عائذ من الحرم فيجتمع الناس اليه كالطير الوارده المتفرقه حتى يجتمع اليه ثلاث مأة واربعة عشر رجلاً فيه نسوة فيظهر على كل جبار و ابن جبار...»1

يعنى: در آن هنگام پناهنده‏ اى به حرم امن الهى پناه مى‏آورد و مردم همانند كبوترانى كه از چهار سمت به يك سو هجوم مى ‏برند به سوى او جمع مى ‏شوند تا اينكه در نزد آن حضرت سيصد و چهارده نفر گرد آمده كه برخى از آنان زن مى ‏باشند كه بر هر جبار و جبار زاده ‏اى پيروز مى ‏شود.2

روايت دوم: جابربن يزيد جعفى، ضمن حديث مفصلى از امام باقر عليه السلام در بيان برخى نشانه‏هاى ظهور نقل كرده كه: «و يجيى‏ء والله ثلاث مأة و بضعة عشر رجلاً فيهم خمسون امراة يجتمعون بمكة على غير ميعاد قزعاً كقزع الحزيف يتبع بعضهم و هى الاية التى قال الله اينما تكونوا يأت بكم الله جميعاً ان الله على كل شى‏ء قدير...»3

به خدا سوگند، سيصد و سيزده نفر مى‏آيند كه پنجاه نفر از اين عده زن هستند كه بدون هيچ قرار قبلى در مكه كنار يكديگر جمع خواهند شد. اين است معناى آيه شريفه: هر جا باشيد خداوند همه شما را حاضر مى‏ كند. زيرا او بر هر كارى توانا است.

____________________

1. مجمع الزوائد، ج7، ص315؛ معجم احاديث الامام المهدى، ج1، ص500.

2. همان.

3. بحارالانوار، ج52، ص223.

 

پنجاه زن از سيصد و سيزده نفر!

نكته شگفت در اين دو روايت اين است كه مى‏فرمايد: سيصد و سيزده مرد گرد آيند كه پنجاه نفر ايشان زن هستند!

دوم آنكه: در روايتى كه نام ياران برشمرده شده است نام هيچ زنى وجود ندارد.1

در پاسخ اين شبهه مى ‏توان گفت: اين چند نفر در زمره همان سيصد و سيزده نفر هستند. زيرا اولاً امام عليه السلام مى ‏فرمايد: «فيهم». يعنى در اين عده پنجاه زن مى‏ باشد.

دوم: شايد تعبير مردان بدين سبب باشد كه بيشتر اين افراد مرد هستند و اين كلمه از باب فزونى عدد مردان، چنين ذكر شده است.

سوم: اگر مقصود همراهىِ خارج از اين عده بود امام مى‏فرمود: «معهم»، نه اينكه بفرمايد «فيهم». زيرا اين سيصد و سيزده نفر مانند عدد اصحاب بدر برشمرده شده‏اند و همه ياران و فرماندهان عالى رتبه و از نظر مقام و قدرت در حد بسيار بالايى هستند كه برخى با ابر جا به جا مى‏شوند و اينها بدون شك با بقيه مردم آن زمان فرق بسيار دارند. بنا بر اين اگر بگوييم آنها جزو همان سيصد و سيزده نفر هستند رتبه و موقعيت ويژه قائل شده و اگر در زمره ياران ديگر حضرت هستند از امتياز كمترى برخوردارند.

________________

نوشته شده توسط پوریعقوبی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387
لينك مطلب

 

شبی برای مولا (2)

(طرح دعا برای تعجیلِ ظهور امام غایب)

حضرت مهدی

هرگاه به نماز ایستادم، پس از آن ظهورش را از خدا طلبیدم. اما آن شب حال و هوای دیگری داشت. آن حالِ معنوی که در من به وجود آمده بود را هیچ‌گاه حس نکرده بودم. قطرات اشک آرام آرام از چشمانم می‌غلتید. حقیقتا خودم را در مقابل خدایم کوچک و ناتوان می‌دیدم. پیشانی را به عنوان خضوع در مقابل پروردگارم بر خاک(مهر) گذاشتم و به سجده افتادم. حال و هوایم عجیب بود. مخصوصا که می‌خواستم بزرگ‌ترین خواسته‌ام را از پروردگار مهربانم بخواهم.

نه؛ چه می‌گویم! بزرگ‌ترین آرزو و خواسته‌ی خودم را؟

خیر، به خدا قسم بزرگ‌ترین آرزوی آدم را، بزرگ ترین آرزوی نوح را، بزرگ‌ترین دعای حضرت خاتم را. آن شب می‌خواستم عظیم‌ترین دعا و خواسته‌ی اولیای خدا را از پروردگارم بخواهم. بر خاک افتاده بودم. سیل اشک‌هایم از چشمانم جاری شده بود. تا الان این موقع شب از خواب بیدار نشده بودم آن هم برای نماز شب. اما این بار که بیدار شده بودم می‌خواستم آنقدر با خدای خود صحبت کنم که دلم خالی شود. میخواستم مطرح کنم: مشکلات زندگی را، شفای بیماران را و ... .

اما آن دعای بزرگ من تمام آن‌ها را شامل می‌شد و با تمام آرزوهای من برابری می‌کرد. اگر آن دعا برآورده می‌شد در حقیقت به تمام آنچه که می‌خواستم مطرح کنم رسیده بودم.

به یاد آوردم: آن هنگامی را که مولایم امام صادق، مانند مادرانی که فرزندان خود را از دست داده‌اند بر خاک نشسته و طول غیبت آخرین منجی او را به درد آورده است. می‌خواستم به مولایم اقتدا کنم و ظهور حضرت مهدی را از پروردگارم خواهش کنم. خدا را التماس کنم. به درگاهش متوسل شوم و او را به حق رسولش، حضرت محمد مصطفی قسم دهم. و به خدا قسم این بزرگ‌ترین آرزویم بود... .

آخر عقده‌ی دل وا کردم، خودم را از خاک رها کردم و تا افلاک اوج گرفتم. برای حضرتش دعا می‌کردم و مانند باران، اشک می‌ریختم. وقتی که غربتش را به یاد می‌آوردم گریه‌ام دو چندان می‌شد. از ته دل دعا می‌کردم: «خدایا! آقایم کجاست؟ در کدام دیار، غریبانه به سر می‌برد؟ خدای به حق پهلوی شکسته‌ی مادرش سوگند، به حق غربت پدرش امیرالمؤمنین سوگند، ظهورش را نزدیک فرما... .»

طرح دعا برای ظهور             تقدیم به امام زمان

آقایم مهدی! آن شب دعا کردم و همیشه دعا خواهم کرد. دعا می‌کنم تا لحظه‌ی ظهورت، آنگاه که پدرانه دست بر سرمان کشی و آرام زمزمه کنی: آفرین فرزندم، در دوران غیبتم خوب به یادمان بودی و دعا می‌کردی، آفرین... .

اکنون هم به همراه تعدادی از دوستدارانت، می‌خواهیم برایت دعا کنیم. در این ماه رحمت. پدرانتان ما را به دعای گروهی سفارش می‌کردند. ما هم می‌خواهیم از این ماه رحمت استفاده کنیم و سه تا پنجشنبه شب(شبِ جمعه) آخر ماه رمضان، در ساعتی مشخص از سرتاسر ایران(و حتی جهان) برای ظهورت دعا کنیم. ابتدا نماز شب می‌خوانیم و بعد از تطهیر روحمان با نماز شب، برایت دعا می‌کنیم. ممکن است بعضی از دوستان تا الان نماز شب نخوانده باشند، اما این بار به خاطر عشقشان به خدا و حجت خدا، اندکی از خواب را رها می‌کنند، و نماز شب می‌خوانند. بلکه خداوند به سبب این راهی که در پیش رویمان باز کرده یعنی همان دعا، فرجت را نزدیک فرماید. آقا از ما بپذیر... .

دوست عزیز!  هرچه مولایت را دوست داری زبان به دعا بگشا، اشک را جاری کن، زبان التماس به پیشگاه خالق بگشا و ظهور تنهاترین تنها، مظلوم ترین مظلوم را از خدا خواهش کن.

دقت کنیم: شیطان همواره از این کار‌ها نگران است که مبادا دعای جمعی، باعث نزدیک شدن ظهور شود؛ لذا مواظب باشیم که این سه پنجشنبه این کار را فراموش نکنیم، با خواب ماندن و به هر وسیله‌ی دیگر شیطان را بر خودمان پیروز نکنیم.

 اعمالی که باید انجام شوند: نماز شب و دعا برای ظهور حضرت مهدی[برای دستور نماز شب اینجا کلیک کنید]

زمان: سه تا پنجشنبه شب(شب جمعه) آخر ماه رمضان:

اول) 10 رمضان، مصادف با 21 شهریور.

دوم) 17 رمضان، مصادف با 28 شهریور.

سوم) 24 رمضان، مصادف با 4 مهر.

ساعت: 3 نیمه شب

نکته: تمامی افرادی که می‌خواهند در این طرح شرکت کنند، از طریق نظرات وبلاگ به من اطلاع دهند.

نکته: همه شرکت کنندگان ایمیل خود را در نظراتم بگذارند و در یاهو مرا add   کنند(حتما انجام دهید) و آن‌هایی که به هر دلیلی دسترسی به یاهو ندارند(مثلا جمیل دارند) تنها ایمیل خود را بگذارند تا تعداد افراد مشخص شود.

در ضمن این زمان‌ها را روی برگه‌ای یادداشت کنید که فراموشتان نشود.

ایمیل و جمیل من:

shamimehozoor12@yahoo.com

shamimehozoor@gmail.com

 

 «از همه‌ی دارندگان وبلاگ و سایت خواهش می‌کنیم این طرح را در سایت یا وبلاگ خود کپی کنند و در اینترنت از افراد دعوت کنند که شرکت کنند، بعد هم آمار دقیق کسانی را که شرکت می‌کنند به من اطلاع دهند زیرا تعداد افراد در استجابت دعا بسیار تأثیر دارد»

 

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387
لينك مطلب

کلید رستگاری

اهای کمک ...کمک...یکی به داد من برسد...من اینجا زندانی ام...

دست و پاهایم بسته است..کسی صدای مرا می شنود؟...

جمله ی اخر را با ناامیدی گفتم....

توی این برهوت کسی هم نباید صدایم را بشنود..

زندان مخوفی است ..می ترسم ازش..

هوس..زندانبان را می گویم..می اید سراغم...

خطاب به من می گوید..بی خود تلاش نکن

خودت این دیوارهای بلند را ساختی یادت نیست؟

آجرهایش را بانگاه به نامحرم و با ملات تهمت روی هم گذاشتی

دیوارها را انقدر محکم ساختی که هرگزنتوانی ازش فرار کنی..

کلیدراست گویی را هم که خودت انداختی توی دریا یادت نیست؟

اما با این وجود،چون دوستت دارم یک راهنمایی بهت می کنم!!

اگر می خواهی از اینجا بروی باید پست و مقام داشته باشی ..

شاید بتوانی با پارتی بازی خودت را نجات بدهی..

چقدر من احمقم ...بعد از هزار بار هنوز سرم به سنگ نخورده..

سرم را می گذارم روی زانو هایم... بلند بلند گریه می کنم..

خدا را توی قلبم با صدای بلند صدا می زنم..

با او درد دل می کنم بلکه ارام بگیرم:

راستش دیگر خسته شده ام ..

از این چهره ی کریهی که برای خودم ساخته ام..

از این زندان و اجرهایش....از همیشان چندشم می شود..

رویم نمی شود که ازت کمک بخواهم ..بعد از ان همه غفلت..

فقط دلم می خواهد بدانی که من..شرمنده ی روی تو ام ..

کاش بتوانم جبران کنم..کاش..

دوباره با صدای بلند گریه می کنم...

نمی دانم چه می شود که یاد یک ایه قرانی می افتم..

از خودم تعجب می کنم...منی که اینقدر کم قران می خوانم ...!!!

«و اما آن کس که به درگاه خدا توبه کند..و عمل صالح انجام دهد

او امید دارد که از رستگاران باشد..»67قصص

نویسنده فاطمه

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الله التماس دعا ی فرج

نوشته شده توسط پوریعقوبی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
لينك مطلب

 
به  میهمانى خدا در ماه خدا دعوت شده ایم . بیایید در این ماه به این سوالات نیکو پاسخ دهیم :

 

- آيا اين روزها رفتارمان بهترخواهد شد ؟

- آیا گناهان و اشتباهاتمان را ترك خواهیم کرد؟

-  آيا عبادات و اخلاص ما بيشتر خواهد شد؟

- آيا در اين ميهمانى با ميزبان مهربانش حرف خواهیم زد؟

- آیا همکیشان ما از دست وزبان ما در آسایش خواهند بود؟

- آیا زبانمان را از دروغ و غیبت و تهمت و ناسزا خواهیم بست؟

- آیا کمی اخلاص را در کار هایمان وارد خواهیم کرد؟

- آیا چشمانمان را از نادیدنیها و گوشهایمان را از ناشنیدنیها خواهیم پوشاند؟

- آیا کمی به فکر تطهیر روحمان خواهیم افتاد؟

- آیا سعی خواهیم کرد نمازمان را کمی باحالتر بخوانیم؟

- آیا به قرآنهای خاک گرفته منازلمان سری خواهیم زد؟

- آیا با مسجد محلمان آشتی خواهیم کرد؟

- آیا دلهایمان را از هر چه کینه ونفاق و حسادت است خواهیم زدود؟

- آیا یکدیگررا به خاطر اشتباهات و کوتاهیهایمان خواهیم بخشید؟

- آیا در پی تکریم و احترام و جلب رضایت پدران و مادرانمان خواهیم بود؟

- آیا حاضریم در اعمال و رفتارمان بازنگری کنیم؟

- آیا در حد توانمان به فکر گره گشایی از مشکلات دیگران خواهیم بود؟

- آیا برای دیدار از خویشاوندانمان که مدتهاست از آنها بی خبریم وقتی خواهیم گذاشت؟

- آیا حاضریم کمی برای اصلاح رابطه خود و خدای مهربانمانم وقت بگذاریم؟

- آیا آن چیزهایی را که برای خود میپسندیم برای دیگران هم خواهیم پسندید؟

- آیا حاضریم کمی از خودخواهی هایمان دست برداریم؟

- آیا در حد بضاعتمان به فقرا و مستمندان شهر ودیارمانمان یاری خواهیم رساند؟

- آیا سعی خواهیم کرد در انجام وظایفمان مسئولانه و متعهدانه وبا وجدان آگاه عمل کنیم؟

-  وصدها آیای دیگرکه هر کس خود به خویشتن خویش آگاهتر است!

- در یک کلام آیا حاضریم از اینی که هستیم کمی بهتر باشیم؟

                                                                       پس اگر مرد رهی ،بسم الله این گوی و این میدان

     آواز خدا همیشه در گوش دل است
 

                                           کو دل که دهد گوش به آواز خدا

 

نوشته شده توسط پوریعقوبی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

آینده..یک لحظه...و تباهی..

خودم رو تند می رسونم کنار دیوار..قلبم مث گنجشک می زند..اروم سرم رو برمی گردونم ببینم هنوز هم دنبالم می اید یا نه..

اوه...خدارا شکر..نیست..

سرم را تکیه می دهم به دیوار..چند نفس عمیق می کشم و دوباره راهم رو ادامه می دم...

چند هفته است که مدام دنبالم می اید.امروز یکم پررو تر شده بود صاف اومد جلو و بدون هیچ خجالتی گفت

حاضری با من دوست بشی؟زبونم بند اومده بود.حتی جرئت نکردم بهش بگم نه..فقط دویدم ..عین دیوونه ها..

توی مدرسه با بچه ها حلقه وار دور هم نشسته بودیم..امروز زهرا نیومده بود.

بحث می رود سر مزاحمت بعضی پسرها برای دختر ها!

نمی دونم چه می شود که من هم جریانی که امروز برایم اتفاق افتاد رو برای بچه ها تعریف می کنم..نمی دونم..شاید خود نمایی . و یا

یک جور احساس کم نیاوردن..نمی دونم هنوز که هنوزه علت درستش رو نفهمیدم.

ولی این رو خوب می دونم که اگر اون روز جلوی دهنم رو می گرفتم شاید بچه ها تشویقم نمی کردند و

الان به این بدبختی نمی افتادم..وای خدا هنوز باورم نشده..من..نفر اول کلاس.

اینجا توی یه شهر غریب ..گرسنه ..تشنه..تنها...

اوه..خدایا ..چرا؟ چرا؟

حالا می فهمم چرا خدا اینقدر توی قران سفارش کرده که تعقل کنید..

..خودم کردم که لعنت بر خودم باد..حالا چی کار کنم؟توی این شهر غریب؟گرسنه..تنها..خدا بگم چی کارت کنه سامان..

وای مامانم..حتما الان از غصه دق کرده....دلم برای مامانم تنگ شده...خدایا ..سرانجام من چی می شه؟

می دونم که تمام پلهای پشت سرم رو خراب کردم....

باز هم یه نفس عمیق..همراه با آه..

همه چیز رو از دست دادم...اونم به خاطر هیچ.....

زهرا رو....مامان رو.. بابا رو. ..آیندم رو...و..و ..آبروم رو..

 

                                                                             نویسنده فاطمه

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387

در بی انتهای وجودم به دنبادل تو می گردم

سلام امیدوارم شاد سلامت باشید


به آسمان بنگر و خود را صدا کن
و آن کس که تورا آفريده

من هم داستاني مثل تو
يا شايد کمي فرق کند
و شايد توي داستان من

جاي ما دو تن عوض شود
اي کاش فقط همين داستان بود

الان دوستم که خود آن را مي داني آمد به و پشت سرم ايستاد

و رفت
و فاصله هاي کوچک بزرگ بزرگ تر شد
در گذر اين زمان چه خواهي ديد چه خواهي کشف کرد
وچه احساس مي کني
حرف بسيار دارم اما گاه
بعضي حرف ها خيلي سنگين است
و تنها تو را نوازش مي کنم
و براي تو دستي تکان مي دهم که آري من اين جا هستم

و در انتظار تو

روز ها را مي بيني

که چه گونه مي گذرند

اري تو درک مي کني

چيزي که هيچ کس ديگر درک نمي کند

شايد تو بايد در اين راه قدم بگذاري

و اين راه را طي کني

در انتظار تو هستم

در کنار آن چشمه ي جوشان

به اميد ديار

روز هاي خوش انتظار
تنها در آغوش گرم تو
انتظار يک خوشه گندم
از يک صحرا 

 

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387


بی انتها = در درونم با تو نجوا می کنم

سوی دوچشمانم پرتوی از نگاه توست

بنگر که چقد کوچک و ناتوان در برابر این همه عظمت ست

ساحل دور بر مه اینگاری طوفانیست

چه اندیشه در سر کنم ، در مه روم ! راه طوفانیست

آه که چه سرگردانم ، دور دست ها را نمی توان دید

 

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387

 
منتظران همه در پی راه اند     که اندر ره تو روند

اگه شوق دیدار تو نبود      رفتن این راه میسر نبود

چشم اگه به انتظار بیدار نبود    ذوق رفتن به حرمین هم نبود

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387

.

میانه واژه هایم

تو را گم کردم

.

چه بهتر از نفس هایم

کسی در خستگی هایش نفس گیرد

ز وجودم

 

روزها می گذرد و ماهستیم که می سازیم روزگار را پس هیچ گاه از دست روزگار شکایت نکن

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

«اگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی و هیچ حسرت و اندوهی در دل انها نیست»62 یونس

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم؛ نمازمان قضاست..«.
اگه آقا بیاد و اون موقع از ترس و یا از جذبه دیدن آقا به خودمون بیاییم

اون موقع اگه بیدار شیم بفهمیم مثل ثواب نماز اول وقت و نماز قضا»

سلام خدمت دوستان عزیزم. به درخواست یکی از دوستان پستی دارم که می خوام

شما نظرتون رو در موردش بگید.نوشته ی بالایی سخنهای دوستم بود .دلم می خواد خودم اولین کسی باشم که جواب این بزرگوار رو می دم.

جواب من از کتاب انجیل شریف گرفته شده:

« پس برحذر و بیدار شوییدو دعا کنید زیرا نمی دانید وقت آن کی می شود مثل کسی که عازم شده،

خانه ی خود را وامی گذارد و ملازمانان خود را بر آن می گمارد و هریک رابه شغل خاصی مقرر می کند و

به دربان امر می کند که بیدار بماند ، به این دلیل بیدار باشید ،زیرا نمی دانید صاحب خانه کی می آید،

در شام یا بانگ خروس یا صبح ، مبادا ناگهان بیاید و شما را خفته بیند»انجیل مرقس باب 13 ش 33تا36

اللهم عجل لولیک الفرج.اللهم صل علی محمد وال محمد.

نوشته فاطمه

نوشته شده توسط پوریعقوبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • این جا جایی است برای ماندن و خود ساختن برای قلبه بر درون



    آغاز


    شروع به اين دنيا
    من به دنيا آمدم
    همه چيز براي من تاريک بود و هچ صدائي نمي شنيدم
    و نمي توانستم سخن بگويم
    و خداوند به من گوش ، چشم ، دهان داد
    تا شايد شکر گذار نعمت هاي او باشم
    و اگر شدم به نفع خود و اگر نشدم
    به ضرر و زيان خودم

    .
    .
  • نوشته پیشین
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Add to Google

    Subscribe in podnova
    Subscribe in NewsGator Online
    Add to netvibes
    addtomyyahoo4
    Subscribe to My Odeo Channel
    Add to Google

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    View blog authority



    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2012 © by mahdi-montazer.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ V:3.0
    POWERED BY BLOGFA.COM